تبليغاتX
پنجره بارونی





















پنجره بارونی

پندار نیک گفتار نیک کردار نیک

 

                        تشنه باید بود و از دریا گذشت

 

        با تو ام

                            ای حسرت هر شوره زار!

+نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت11:25 PMتوسط کتایون | |

ATT00162.jpg

 

+نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت1:8 AMتوسط کتایون | |

من و تو چقدر شبیه هم شدیم وقتی باران می بارید.وقتی صدایش روی چترم فریاد می شد و در گلویم می ماند و تو حرف می زدی تند و تند از صدای باران و حرف هایمان بارانی می شد و چشم هایمان نیز و ناگهان قلب مان گر می گرفت.داغ می شد.جان می گرفت و چیزی کم کم آب می شد.آرام آرام ، بی صدا.

تند و تند راه می رفتیم ، چیزی آب می شد و من و تو چقدر شبیه هم می شدیم.زیر باران بود که "من" و "تو" را باران شست و با خود برد و "ما" ریشه دواند!

 

15 آبان 87 – 14:10 کلاس تحلیل

+نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت4:18 PMتوسط کتایون | |

افق روشن

روزی ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.

روزی که کمترين سرود بوسه است.
و هر انسان برای هر انسان برادريست.

روزي که درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه ايست
و قلب براي زندگي بس است.

روزي که معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.

روزي که آهنگ هر حرف ، زندگيست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نبرم.

روزي که هر لب ترانه ایست
تا کمترين سرود ، بوسه باشد.

روزي که تو بيايي ، براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يکسان شود.

روزي که ما دوباره براي کبوتر هايمان دانه بريزيم...

و من آن روز را انتظار مي کشم
حتي روزي که ديگر نباشم.

....احمد شاملو...

+نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت7:7 PMتوسط کتایون | |

 

ساده است اشتباهاتِ خود را شناختن و گفتن اینکه "من همینم!"

 

+نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت11:17 PMتوسط کتایون | |

موقع ناهار داشتم با تلفن در مورد پروژه صحبت می کردم.تازه سفره رو جمع کرده بودن که رفتم تو آشپزخونه.مامان بود.اعصابم داغون بود.یه قاشق ماست بورانی خوردم:"مامان پروژه م بد گیر کرده".تو یخچال دنبال نوشابه گشتم."نمی دونم باید چیکار کنم"بشقاب برداشتم و قاشق و چنگال.نمک برداشتم و کاسه."همش گیر میکنه کارم"بورانی  ریختم واسه خودم.یه کم آب خوردم. "دارم حرف میزنما" یه لحظه رفتم تو فکر پروژه.غذا رو کشیدم."مامان واسم دعا می کنی کارم راه بیفته؟"بازم حرفی نزد.برگشتم سمت مامان:"مامان تو اصلا میشنوی من چی میگم؟" "آره.کر هستم مگه؟دارم دعا می خونم واست"!!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت9:0 PMتوسط کتایون | |

می زند

           تند و تند

بی وقفه

          بی درنگ

محکم

نمی دانم از عشق است یا نفرت

از بی نهایت فرشته ی من است

                                         یا بی نهایت لجن

هرچه هست

می زند

          پرصدا

                     روی طبل زندگی

آن چنان

        می تپد

                   قلب من

که مدام

       می شود

                 گوش من

پر از این صدا

                 زندگی...

                           زندگی...

                                    زندگی...!

 

+نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت7:54 PMتوسط کتایون | |

 

+نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت2:16 PMتوسط کتایون | |

آخرین متد بستن خیابان جهت انجام عملیات عمرانی:پارک کردن کامیون شهرداری در عرض خیابان!

(صومعه سرا-خیابان پست)

 

+نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت10:58 PMتوسط کتایون | |

 

بگو پس فرفره چهار پره کاغذیم کجاست؟ چشم کی دنبال دنباله ی بادبادک ماست؟

 

+نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت4:18 PMتوسط کتایون | |